‏نمایش پست‌ها با برچسب Phoenixès Way. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Phoenixès Way. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مهر ۱۱, جمعه

سرود راه سیمرغ - سراینده: آرش (علی) فرهادی پور

 

خوانش سرود از زبان آرش فرهادی:

https://www.youtube.com/watch?v=AVyxIT3S1RE&t=502s

تو ای سیمرغ، ای شاهنشهِ مرغان 

چو مهر و ماهِ مهرافروز، مهرت بر جهان افشان 

تو آن سرچشمه ی باران و باد و آتش و ‌خاکی

ز نام و ننگ و رنگ و خشم و کین پاکی

تو سروی کز نژاد و جنس و کیش و خاک، آزادی

به بالایت قفس نبوَد، تویی معنای آزادی

چکانی آب دانایی ز ابر ِ دانش ِ پنهان 

به جز تو کس نداند راز این کیهان

خدای جان و دادار ِ خِرَد از روز ِ آغازی

تو سالار زمان، جان جهان، استاد ِ هر سازی

گه ِ همپرسگی آیی و بزم ایزدان در شور اندازی

ز جام ایزدی جان در تن رنجور اندازی 

کیومرثِ نخستین از لبت نوشید جام ِ جان

تویی آن ساقی ِ جاوید، آن شاهنشه رندان  

به چهر مار با هوشنگ از سنگ آتش افرُختی 

ز دیوان دانش و فرهنگ بر تهمورث آمُختی 

بهشتی ساختی با جم که کس در آن نیاشفتی

تو بودی کز زبان جم اناالحق بر جهان گفتی! 

تو تا آن لحظه ی آخر کنار آبتین ماندی

به نای شهرناز و ارنوازی افعی ِ ضحاک خواباندی

به روی پرچم شهداد بنشستی چو شهبازی 

تو بالای درفش کاویان هر دم به پروازی 

تو در البرز چون بابی فریدون را بپروردی

تو نوش ِ مهرگان داروی نیش ِ اژدها کردی   

چو ایرج، خاکِ پاکی، با برادرها پر از مهری 

کمال ِ داد و بنیادِ جمالی چون منوچهری 

به رودابه میان نسل ضحاک و فریدون مهر بنشاندی  

تو بال ِ دانش ِ برتر ز یال ِ زال رویاندی 

تو آرش را دل و بازو و زور دیگری دادی

تو تیرش را به هر تیغ ِ ستمگر برتری دادی

تو رستم را چو دایه، مادرانه مهر ورزیدی

چو استادی به مغزش زیرکی پیوسته کاریدی

تو آن صورتگر ِ رنگین کمان ِ پیکر ِ رخشی

تو نیرویی که بر افراسیابان چیرگی بخشی

تهمتن را فقط یک بار بوسیدی تو از لب های تهمینه

به لابه رستم و سهراب را گفتی که مهرآرند در سینه

چو پور ِ خویش پروردی سیاوش آن پری وش را

به آب ِ دیده کردی باد بر او کوه آتش را

تو آن خون ِ سیاووشی که می جوشی چو کیخسرو 

تو ققنوسی که می زایی ز خود هر دم جهانی نو

برای صلح، از بیژن، منیژه وار دل بُردی

به هر خونخواهی ِ ایران و توران خون دل خوردی

به صهبای حقیقت پر کنی جام جهان بین را

پر از نور ِ خرد سازی تو آتشدان آیین را

تویی آن رازدار ِ معبد ِ ناهید ِ مَه پیکر

تویی آن مرشد ِ پیر ِ مغان، مهرابه را سنگر

تو پشت نامهای نامداری گرچه بینامی

سروش و رَشن و اَرتا، رام و بهرامی

تو خُردادی که خوان ِ زندگی را می کنی خرّم

اَمُردادی و بی مرگی که مرگ از تو بگردد کم

تو آوای سروش اندر روان ِ پاک ِ زرتشتی 

تو پشت رستمی، اسفندیار ِ راد را مُشتی

شَغادان را تو از راه خیانت باز گردانی 

تو قلب ِ بهمن و رستم به هم دمساز گردانی

به سوز سینه شهر سوخته، آتشگه ِ آذرگُشَسبی را برآوردی 

چغازنبیل و شوش و ارگ بم با پنجه های خود به پا کردی 

تو بر منشور کوروش، نور با منقار خود کندی

ستون بیستون و تخت جم با بالهای خود پی افکندی

ز اشکت کاخ هترا، معبد کنگاوری را آب می دادی 

ز هر بند ِ تنت بر تاق کسری خشت بنهادی 

ز اورامان و آذربایجان تا قونیه، افتاده پرهایت

ز بلخ و بامیان تا گنبد تاج ِ محل پر از هنرهایت  

ز مهرت هر سحر مهر از خراسان سربرافرازد  

به عشق روی ماهت تا دل شام سیه گردونه می تازد  

هنوز از نور ِ یک چشم ِ تو کوه نور می تابد 

ز یک لالایی ات دریای نور آرام می یابد

خروشت موج هامون و خزر، سیحون و جیحونت  

دِز و اروند و کارون و اَرَس پر آب از خونت 

تو آن کوه دماوندی که پای اژدها بندی  

به هر موج خلیج پارس بر تازندگان خندی

تو آن شیر جهانگیری که گر زخمی، به زنجیری 

ز ناخن، تیغ رویانی بغُرّی کهکشان گیری 

تویی تو شاهد ِ شهنامه و تاریخ با آن چشم خورشیدی 

تو می دانی ره ِ نوزایی ِ دوران جمشیدی 

تو دانی با کدامین مِی دل ِ خیام را هشیارتر سازی 

تو می دانی که عطرت را به عرفان ِ کدام عطار اندازی 

تو می دانی کدامین جان عاشق تشنه ی لمس است 

تو می دانی کدامین مولوی آماده ی شمس است

تو دانی دوری شیرین چه تلخی در دل فرهاد اندازد 

چه با حافظ کنی تا مست و پاکوبان غزل سازد

بیا ای دل که بال ِ خویش را در عرصه ی سیمرغ بگشاییم 

رَهیم از راهِ کَبکان و ره ِ سیمرغ پیماییم

بیا ای جان که بگشودند پَر، مرغان عاشق سوی آن جانان

همانا در ره ِ سیمرغ، هر جانی بُوَد سیمرغ ِ ‌جاویدان

سراینده: آرش (علی) فرهادی پور

از راه سیمرغ

۱۳۹۷ شهریور ۵, دوشنبه

خائنِ جاهل

- نخواهمت ساخت اي وطن / چرا كه هربار ساختم
زچنگِ بيدادِ خائنان / تو را به دشمن باختم

چرا بسازم چو خائني / ز دست من آردَت برون
تو را و مرد و زنِ تو را / كشد دوباره به خاك و خون

جواني از خون و خاك‌ها / مرا به تُندي‌كند صدا
كه
   - «ما چرا كُشته گشته‌ايم؟ / چه‌كس بُوَد دادخواهِ ما؟

به چشمِ دانش چو بنگري / پُر از اميدند دشمنان
بهار و سبزيّ و پيشرفت / ز نااميدي شود خزان

همان اميدي‌كه مي‌كُشد / اميدِ اين خَلقِ پاك را
به ديده‌اش هيچ رَحم نيست / تو را و خاشاك و خاك را !

بِدان شَوي هرچه نااميد / به او فزون‌تر دهي اميد
سراغت آيد براي قتل / شكنجه و قتل و ناپديد»

- نمي‌نشينم‌كه بَركَنَد / شكوفه و شاخه‌ام سِتم
نهان‌كنم تيغِ تيزِ خود / اگرچه‌گاهي عقب‌كشم

به قلبِ خائن فروكنم / همان نهان‌كردهْ‌ ‌دشنه‌اش
همي‌كنم آب را دريغ / زِ هُرمِ لب‌هاي تشنه‌اش

ندايي آيد به‌گوشْ باز / كه
                               - «ظلمِ خائن ز جهلِ اوست
به او خِرَد بخش با هنر / هَماره خائن شود چو دوست

ز نسلِ انبوهِ خائنان / بُوَد بسي خائنِ جوان
بزايد از هريكي هزار / وگر زني تيغِ‌شان نهان

هرآن‌كه تيغي زَنَد به جهل / شريكِ جُرمِ خيانت است
جدال و تنديّ و پند و اَخم / فزون‌گرِ هر جهالت است

ز فقر زايد جهالتي / ز جهل زايَد خيانتي
تسلسلِ اين سه، معضل است / نه نامِ‌كفر و ديانتي

توان جهان را به تيغ‌كُشت / ولي چه آيد ز مرده‌اي؟
اگر دهي جان به مرده‌اي / از اين جهان جام بُرده‌اي»

۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

سی سَد (سروده ای در پاسخ به فیلم دروغین سیصد) از آرش (علی) فرهادی پور

سی سَد

(سروده ای در پاسخ به فیلم دروغین سیصد)

* گفته هایی که در این سُروده از زبان کَسانِ تاریخی/شاهنامه ای آورده شده سخنانی است که ایشان می توانستند گفته باشند هر چند در تاریخ و شاهنامه نیامده است.

چرا آدم سرشت از خاک دارد؟

روانش را ز آبِ پاک دارد؟

بُوَد رازی نهان امّا گمانم

که دین، آب است و میهن، خاکِ آدم!

کیومرث آدمِ اول چو جان یافت

ز یزدان پیکر و هوش و توان یافت

جدا شد با خِرَد از چارپایان

نیا شد بر همه یزدان ستایان

به دانش از ملایک هم جدا شد

به گیتی جانشینی از خدا شد

سیامک پورِ او از مام چون زاد

حسد در پورِ اهریمن بیفتاد

بیاورد ارتشی از نرّه دیوان

برآمد بانگی از هر جای ایران

"به جنگ آید چو سی سَد دیوِ ناپاک

به میدان بس بُوَد یک تن از این خاک"

سیامک شد شهید و پورِ او ماند

پدر این پور را هوشنگ می خواند

به نیروی خِرَد شاهِ جهان شد

ز ترس اهریمن از چشمش نهان شد

که تا روزی بیاید اژدهاسان

ولی هوشنگ پاسخ گوید آسان

"به جنگ آید چون سی سد اژدهاوَش

ز ایران بس بُوَد یک شعله آتش"

پس از جمشید ِ جم شه شد فریدون

که شد از گُرزِ او ضحّاک پُر خون

پسرهایش یکی سَلم و یکی تور

یکی فرخنده ایرج پورِ پُر نور

برادرها سرِ ایرج بُریدند

به گاهِ سَر بُریدن می شنیدند

"چو سی سد سَلم و تور آید ز خویشان

ز مهر ایرج نجوید جنگِ ایشان"

ز دُختِ ایرج آمد مردِ برتر

منوچهر آنکه ایشان را بزد سر

سپس پوری بزاد از تخمه ی سام

سپیدش موی و او را زال شد نام

پدر چون دید بر مویش سپیدی

بگفتا "ایزدا از من چه دیدی؟"

فکند آن بی گُنه را در بیابان

ولی آن دم ندا آمد ز یزدان:

"چو سی سد دَد بخواهد مرگِ انسان

یکی سیمرغ بس باشد به گیهان"

پس از او رستمِ دستان عیان شد

که بر افراسیابان خصمِ جان شد

پسر بودَش چو سهرابِ دلاور

که در کُشتی بِدو آویزد آخر

چو رستم بر پسر زد زخم ِ خنجر

ز سهرابِ یَل آمد این سخن بَر:

"چو سی سد شاهِ بَد کاووس وارند

پسرها از پدرها زخم دارند"

پس از او زاده شد فرخ-سیاوش

که بر جانش بزد سودابه آتش

بشد پیروز بر توران-سواران

ولی توران پناهش شد ز یاران

سرش را دستِ بدخواهی ببُرّید

به گاهِ سخت جان دادن بغرّید:

"اگر سی سد تن اند افراسیابان

بُوَد کیخسرویی بس بهر ِ آنان"

سپس زرتشت آیین ِ بِه آورد

که با آن در جهان شوری به پا کرد

ز توران لشکری آمد پر از کین

که برگردید هان بر دین ِ دیرین

چنین دادند پاسخ: "شیرمردیم

برای راستی مرد ِ نبردیم"

بیامد شاهِ توران تیغ در مشت

شهید راستی شد جان ِ زرتشت

شهیدان ِ وطن هنگام ِ پرواز

چنین خواندند همراز و هم آواز:

"اگر سی سد نفر ارجاسپ آید

بس ار اسفندیاری رو نماید"

چو تاراندیم دشمن را ز میهن

به جان ِ یکدگر گشتیم دشمن

به جان ِ هم فتادیم از رهِ کین

تبه کردیم نام ِ دین و آیین

بکُشتیم از ستم اسفندیاران

شکستیم از جفا دل های یاران

چو کَس چون رستم ِ دستان نیاید

چه سود اَر سالها "بهمن" بیاید!؟

چو رستم کِی ز ایران مرد خیزد؟

کزو دشمن ز مرز ِ ما گریزد

چه نیکو گفت رستم گاهِ رفتن:

"هزاران رستم آید گر پس از من

هزاران تن اگر اسفندیارید

هزاران تن اگر سهراب دارید

اگر بین شما یک تن شَغاد است

تمام ِ پهلوانی ها به باد است!"

اگر ما وارثِ اسفندیاریم

ز نسل ِ رستمیم و مرزداریم

اگر از زیر پامان مرگ خیزد

اگر از آسمان ها سنگ ریزد

اگر زنده شوند افراسیابان

چو خون جاری شود اندر خیابان

ز نو ضحّاک اگر بیداد سازد

اگر دجّال ِ جادو سرفرازد

چو ماران مغز ِ ما را خورده باشند

تمام ِ پهلوانان مُرده باشند

به جنگ آید چو سی سد تن ز اسپارت

ز ایران بس چو خیزد مردی از پارت!

سراینده: آرش (علی) فرهادی پور

کوروش و تومریس (شعر)

آنگاه که نامی نه ز روم و نه ز چین بود آنگاه که بی شاه، بسی جای زمین بود در شوش، شهی شش جهت اش زیر نگین بود از فَرَّه ِ او خاک چو فردوس ِ ...