- نخواهمت ساخت اي وطن / چرا كه هربار ساختم
زچنگِ بيدادِ خائنان / تو را به دشمن باختم
زچنگِ بيدادِ خائنان / تو را به دشمن باختم
چرا بسازم چو خائني / ز دست من آردَت برون
تو را و مرد و زنِ تو را / كشد دوباره به خاك و خون
جواني از خون و خاكها / مرا به تُنديكند صدا
كه
- «ما چرا كُشته گشتهايم؟ / چهكس بُوَد دادخواهِ ما؟
به چشمِ دانش چو بنگري / پُر از اميدند دشمنان
بهار و سبزيّ و پيشرفت / ز نااميدي شود خزان
همان اميديكه ميكُشد / اميدِ اين خَلقِ پاك را
به ديدهاش هيچ رَحم نيست / تو را و خاشاك و خاك را !
بِدان شَوي هرچه نااميد / به او فزونتر دهي اميد
سراغت آيد براي قتل / شكنجه و قتل و ناپديد»
- نمينشينمكه بَركَنَد / شكوفه و شاخهام سِتم
نهانكنم تيغِ تيزِ خود / اگرچهگاهي عقبكشم
به قلبِ خائن فروكنم / همان نهانكردهْ دشنهاش
هميكنم آب را دريغ / زِ هُرمِ لبهاي تشنهاش
ندايي آيد بهگوشْ باز / كه
- «ظلمِ خائن ز جهلِ اوست
به او خِرَد بخش با هنر / هَماره خائن شود چو دوست
ز نسلِ انبوهِ خائنان / بُوَد بسي خائنِ جوان
بزايد از هريكي هزار / وگر زني تيغِشان نهان
هرآنكه تيغي زَنَد به جهل / شريكِ جُرمِ خيانت است
جدال و تنديّ و پند و اَخم / فزونگرِ هر جهالت است
ز فقر زايد جهالتي / ز جهل زايَد خيانتي
تسلسلِ اين سه، معضل است / نه نامِكفر و ديانتي
توان جهان را به تيغكُشت / ولي چه آيد ز مردهاي؟
اگر دهي جان به مردهاي / از اين جهان جام بُردهاي»