۱۴۰۰ دی ۹, پنجشنبه

کوروش و تومریس (شعر)


آنگاه که نامی نه ز روم و نه ز چین بود
آنگاه که بی شاه، بسی جای زمین بود
در شوش، شهی شش جهت اش زیر نگین بود
از فَرَّه ِ او خاک چو فردوس ِ بَرین بود
نامش بُد کوروش آن کیخسرو ِ ایران

از سوی پدر، پارسی از خِطّه ی عیلام
شَهدُختر ِ مادَش ز نکوبختی ِ او مام
از پارت سواران زده در لشکر ِ او گام
دشمن شده چون موش چو بشنیدی ازو نام
از وصفِ بزرگیش شده خسته دبیران

خوارزم و خراسان ز فَرَهمندی ِ او شاد
هم زابل و هم کابل و هم لودیه و ماد
هم بابِل و عیلام ز تدبیر ِ وی آباد
زندانی و هم برده ز منشور ِ وی آزاد
از حکمت و رادیش شگفت آمده پیران

در چامه بکردند قیاسش به فریدون
در جنگ به رستم که به اَمرَش شده گردون
بر تخت به کیخسرو ِ خوشروی ِ همایون
شَهدختر ِ فرعون بَرو عاشق و مجنون
هم دختر و خاتون، ز ایران و اَنیران

زان جمله زنی بود که تومْریس بُدَش نام
از تیره ی ایرانی ِ ماساگت ِ خوشنام
زیبا صنمی لیک ندادی به کسی کام
پس نَقش ِ رُخَش را بفِرستاد به پیغام:
"زی بانوی گرگان بخُرام ای شهِ شیران"

کوروش چو نگه کرد بشد محو ِ جمالش
بِگْزید به دندان لبش از آن خط و خالش
آمد به دلش لیک غم ِ مرگ ِ هِمالش
شهبانوی ایران که نَبُد کس به کمالش 
پس گفت: "تو را شاید شویی ز امیران"

تومْریس چو بشنید دلش گشت پر افگار
بر مرز شبیخون زد و شد جمله تبهکار
کوروش بفِرستاد به جنگش یک سردار
کَش چهره چو کوروش بُد و چون شیر به پیکار
پس خیمه ی تومْریس بکردی همه ویران

تومریس چو یکجا سپه و اسپ و کُلَه باخت
با قاطری از راهِ نهانی به خُتَن تاخت
وز کینه و غم نَقل ِ دروغینی را ساخت
کز کوروش، تومْریس به پیکار سَر انداخت 
وز لشکر ِ ایران بگِرفتی بَس اسیران

کوروش چو شنید این سخن از دانش و فرهنگ
چندی به تعمّق شد و بر ریش بزد چنگ
خندید و بگفتا که نباید شد دلتنگ
بر مرد نه ننگ است که جان دادن در جنگ
فخر است چنین مرگ به آیین دلیران

* این سرود، پاسخی به فیلم تومیریس/تومریس، و آمیزه ای از روایت های گوناگون درباره ی کوروش بزرگ و تومریس همراه با بهره گیری از خیال شاعرانه است.

دی ماه ١۴٠٠ خورشیدی
آرش فرهادی 

۱۴۰۰ آذر ۳۰, سه‌شنبه

مِهر ِ مُدام ِ یلدا

 مِهری که به یلدا بدمَد مِهر ِ مُدام است

خورشید ِ خراسان و هلال مَه ِ شام است

ارباب ِ خدایان ِ ازل، مرشد اول

استاد ِ کیومرس نخستین به کلام است 

هم بانگِ سروشی است که آمد به سیامک

هم جوش و خروشی که ازآن دیو، غلام است 

هم روشنی ِ آتش ِ رَخشنده به هوشنگ

هم تخمهٔ تهمورس ِ پُرزور ِ بِه نام است 

هم نغمهٔ جادو که دَدان را بکند رام

هم چاره که اهریمن ازو پای به دام است 

هم دانش ِ دیوان و هم آداب ِ دبیران

هم در کفِ جمشید، فروزندهٔ جام است 

هم نور امیدی که ازآن کاوه خروشید

هم مام ِ فریدون که جلودار ِ قیام است 

هم مِهر ِ دل ِ ایرج و هم خشم ِ منوچهر

هم قدرت بهرام نهان در تن ِ سام است 

هم نور حقیقت چو سپیدی به سر ِ زال

هم الفتِ سیمرغ که اَش دایه و مام است 

هم حکمتِ دَستان که ز بیگانه نهان است

هم زَهره ی رستم که به هر عرصه به کام است 

هم خواهش تهمینه و هم شورش سهراب

هم غلغلهٔ خون سیاوش که مُدام است 

هم آه ِ فرنگیس ز خونخواری ابلیس

هم فَرَّه ِ کیخسرو که چون ماهِ تمام است 

هم اختر ِ آیین مغان در دل تاریخ

هم اخگر ِ زرتشت که چون قبلهٔ عام است 

او نیست مگر مِهر ِ ازل، سَروَر ِ کیهان

کو کرده کلاهش کج و تیغش به نیام است

او ساقی ِ جاوید و به کف جام ِ جهان بین

هر مِی که ز جامش نبوَد جمله حرام است

 

آرش فرهادی 

@SimorghWay

۱۴۰۰ آذر ۲۳, سه‌شنبه

کنون دشمنا غرش ما ببین/ که لرزد از آن روم و توران و چین

 دو صد نامه و حکمت و شعر و پند / نیارَد سر ِ هوشیاران به بند

تو یک تن ز تن های این خیزشی / که هر یک تواند کند غرّشی

نه مال من و تو است این؛ خیزش است / کزان سهم ِ هر کس، یکی غرش است

کنون دشمنا غرش ما ببین / که لرزد از آن روم و توران و چین

چه فریادها رفته بر دارها / چه در خون نداها، چه کشتارها

بسی شیرها کشته از تیرها / تجاوز بسی لای زنجیرها

چه بیوه زنان کز تباهی به بیم / چه مردان که بی زن، چه طفلان، یتیم

مرا و تو را خون، نه رنگین تر است / که بر دوش ِ ما د ِین، سنگین تر است

اگر سنگ بارند از آسمان / اگر تیر بارند از لامکان

اگر خانه زندان شود بَهر ِ ما / اگر همچو زندان شود شهر ِ ما

پُر از گُل، خیابان ِ زندان کنیم / جهان، جمله اخبار ِ ایران کنیم

ز بُن بَر کَنیم آن علف های هرز / که روییده از خاک ما تا به مرز

از این پس در این خانه، آبادی است / چو ما را ره و رهبر آزادی است

...

بخشی از سرودی قدیمی از سال 2009 میلادی



۱۴۰۰ خرداد ۸, شنبه

انسان خدایی در جهان

 

آن نور و نیروی جهان، آن ناشناس کهکشان

آنی که ناید در بیان، نامش خدا شد در زبان

نه دست بودش نه دهان، نه چشم و پا و استخوان

در جان هستی شد روان، گاهی نهان گاهی عیان

گه شد روان در چیزها، گه در گیاه و جانور

می جُست شکلی بهر خود، تا ساخت آخر در بشر

وصفش چرا انسان کند گویی بُوَد رازی مگو؟

آری بُوَد پنهان ولی هر دَم رخی بینیم ازو

گاهی بشر تشبیه او با نور آتش می کند

اندر مثل گاهی نبی با برق و بادش می کند 

او را تنی نبوَد ولی گویی طبیعت جسم او

روحش به گیتی می دمد همچون انرژی سو به سو

خواهی اگر بینی خدا بنگر به اشیاء جهان

تا روی او بینی عیان روی خدا نبوَد نهان

با پرتوِ نور خدا اشیاء گردد دیدنی

در گرمی تن های ما باشد خدا حس کردنی 

چون منتشر شد نور حق در عالم ِ انسانیت

انسان خدایی در جهان در رتبه ی خلاقیت

کوروش و تومریس (شعر)

آنگاه که نامی نه ز روم و نه ز چین بود آنگاه که بی شاه، بسی جای زمین بود در شوش، شهی شش جهت اش زیر نگین بود از فَرَّه ِ او خاک چو فردوس ِ ...