(سروده ای
در پاسخ به فیلم دروغین سیصد)
* گفته هایی که در این سُروده از
زبان کَسانِ تاریخی/شاهنامه ای آورده شده سخنانی است که ایشان می توانستند گفته
باشند هر چند در تاریخ و شاهنامه نیامده است.
چرا آدم سرشت از خاک دارد؟
روانش را ز آبِ پاک دارد؟
بُوَد رازی نهان امّا گمانم
که دین، آب است و میهن، خاکِ آدم!
کیومرث آدمِ اول چو جان یافت
ز یزدان پیکر و هوش و توان یافت
جدا شد با خِرَد از چارپایان
نیا شد بر همه یزدان ستایان
به دانش از ملایک هم جدا شد
به گیتی جانشینی از خدا شد
سیامک پورِ او از مام چون زاد
حسد در پورِ اهریمن بیفتاد
بیاورد ارتشی از نرّه دیوان
برآمد بانگی از هر جای ایران
"به جنگ آید چو سی سَد دیوِ
ناپاک
به میدان بس بُوَد یک تن از این
خاک"
سیامک شد شهید و پورِ او ماند
پدر این پور را هوشنگ می خواند
به نیروی خِرَد شاهِ جهان شد
ز ترس اهریمن از چشمش نهان شد
که تا روزی بیاید اژدهاسان
ولی هوشنگ پاسخ گوید آسان
"به جنگ آید چون سی سد
اژدهاوَش
ز ایران بس بُوَد یک شعله آتش"
پس از جمشید ِ جم شه شد فریدون
که شد از گُرزِ او ضحّاک پُر خون
پسرهایش یکی سَلم و یکی تور
یکی فرخنده ایرج پورِ پُر نور
برادرها سرِ ایرج بُریدند
به گاهِ سَر بُریدن می شنیدند
"چو سی سد سَلم و تور آید ز
خویشان
ز مهر ایرج نجوید جنگِ ایشان"
ز دُختِ ایرج آمد مردِ برتر
منوچهر آنکه ایشان را بزد سر
سپس پوری بزاد از تخمه ی سام
سپیدش موی و او را زال شد نام
پدر چون دید بر مویش سپیدی
بگفتا "ایزدا از من چه
دیدی؟"
فکند آن بی گُنه را در بیابان
ولی آن دم ندا آمد ز یزدان:
"چو سی سد دَد بخواهد مرگِ
انسان
یکی سیمرغ بس باشد به گیهان"
پس از او رستمِ دستان عیان شد
که بر افراسیابان خصمِ جان شد
پسر بودَش چو سهرابِ دلاور
که در کُشتی بِدو آویزد آخر
چو رستم بر پسر زد زخم ِ خنجر
ز سهرابِ یَل آمد این سخن بَر:
"چو سی سد شاهِ بَد کاووس
وارند
پسرها از پدرها زخم دارند"
پس از او زاده شد فرخ-سیاوش
که بر جانش بزد سودابه آتش
بشد پیروز بر توران-سواران
ولی توران پناهش شد ز یاران
سرش را دستِ بدخواهی ببُرّید
به گاهِ سخت جان دادن بغرّید:
"اگر سی سد تن اند افراسیابان
بُوَد کیخسرویی بس بهر ِ آنان"
سپس زرتشت آیین ِ بِه آورد
که با آن در جهان شوری به پا کرد
ز توران لشکری آمد پر از کین
که برگردید هان بر دین ِ دیرین
چنین دادند پاسخ: "شیرمردیم
برای راستی مرد ِ نبردیم"
بیامد شاهِ توران تیغ در مشت
شهید راستی شد جان ِ زرتشت
شهیدان ِ وطن هنگام ِ پرواز
چنین خواندند همراز و هم آواز:
"اگر سی سد نفر ارجاسپ آید
بس ار اسفندیاری رو نماید"
چو تاراندیم دشمن را ز میهن
به جان ِ یکدگر گشتیم دشمن
به جان ِ هم فتادیم از رهِ کین
تبه کردیم نام ِ دین و آیین
بکُشتیم از ستم اسفندیاران
شکستیم از جفا دل های یاران
چو کَس چون رستم ِ دستان نیاید
چه سود اَر سالها "بهمن"
بیاید!؟
چو رستم کِی ز ایران مرد خیزد؟
کزو دشمن ز مرز ِ ما گریزد
چه نیکو گفت رستم گاهِ رفتن:
"هزاران رستم آید گر پس از من
هزاران تن اگر اسفندیارید
هزاران تن اگر سهراب دارید
اگر بین شما یک تن شَغاد است
تمام ِ پهلوانی ها به باد
است!"
اگر ما وارثِ اسفندیاریم
ز نسل ِ رستمیم و مرزداریم
اگر از زیر پامان مرگ خیزد
اگر از آسمان ها سنگ ریزد
اگر زنده شوند افراسیابان
چو خون جاری شود اندر خیابان
ز نو ضحّاک اگر بیداد سازد
اگر دجّال ِ جادو سرفرازد
چو ماران مغز ِ ما را خورده باشند
تمام ِ پهلوانان مُرده باشند
به جنگ آید چو سی سد تن ز اسپارت
ز ایران بس چو خیزد مردی از پارت!
سراینده: آرش (علی) فرهادی پور